تبلیغات
رایحه قم - در سایه ضریح (1)
در سایه ضریح 1
على اكبر اجاقى هستم. اهل قریه (ینگى قلعه) شهرستان ساوه.29 سال است‏خادم‏ حرم حضرت معصومه(س) هستم. آخرین پسر خانواده بودم. پدرم فوت كرده بود وزمان سربازى رفتنم رسیده بود. دلم نمى ‏خواست ‏به سربازى بروم. شنیده بودم ‏سربازها را اذیت مى ‏كنند و به آنها فحش مى‏ دهند. خیلى ناراحت‏ بودم. آمدم قم منزل برادرم یك روز رفتم حرم حضرت معصومه(س) ده تومان نذر كردم و در ضریح انداختم و با التماس گفتم: «بى بى تو رو به حق مادرت منو از این‏ سربازى رفتن نجات بده.» چند روز بعد به ساوه برگشتم. قرعه كشى كرده بودند و من معاف شده بودم. 150 تومان دادم و برگه معافى را گرفتم. دوباره به قم ‏آمدم. خبر معاف شدنم را به برادرم دادم.بعد براى زیارت به حرم بى بى رفتم. در آنجا على اكبر صفرى یكى از فامیل های م‏را كه خادم حرم بود دیدم. پیش او رفتم و سلام و احوالپرسى كردیم.

دلت مى‏خواد حرم حضرت معصومه(س) استخدام بشى؟

من كجا، حرم حضرت معصومه(س) كجا؟

همراه من بیا دو دل نباش! آقاى صفرى دست مرا گرفت و به اتاق خدام مسجد بالاسر برد. در آنجا مرا به آقاى حسین مسعودى، معاون تولیت كه اهل مشهد بود،معرفى كرد. آقاى مسعودى اسم مرا در دفتر نوشت و گفت: تو استخدام شدى. حالا برو پرونده تشكیل بده بعد بیا دم در نگهبانى. الان مادرم دهاته. گریه و زارى مى‏كنه. باید برم اونو ببینم! خیلى خوب تو استخدام هستى.من یه ماه بهت مرخصى مى ‏دم. برو مادر تو ببین و برگرد.

رفتم دهات. مادرم تا منو دید گفت:

على اكبر از سربازى فرار كردى؟

نه معاف شدم.

یك ماه در ولایت‏ بودم. ازدواج كردم. همه فهمیده بودند در حرم حضرت معصومه ‏استخدام شده ‏ام. یكبار خانمم گفت:

نرو قم. اینجا بمون. كشاورزى كن یك روز شخصى آمد و گفت:

آقاى صفرى منو فرستاده. گفته بهت ‏بگم چرا نمى ‏آیى؟ مرخصى یك ماهت تموم شده.

اگه نمى ‏خواى بیایى خودت بیا اینجا بگو. من نمى ‏تونم به جاى تو بگم منصرف شده.

آمدم قم. رفتم حرم. مى‏ خواستم بگم منصرف شدم. اما زبانم نچرخید دلم نیامد.

گفتم: آمدم سركار.

آنها هم به من لباس دادند و گفتند برو دم در كوچه حرم نگهبانى بده! الان‏29 سال از اولین روزى كه نگهبانى دادم مى‏ گذرد. از این سالها خاطرات زیادى دارم.

اولین بار با مرحوم حضرت آیت الله نجفى مرعشى (ره) آشنا شدم. ما معمولا نگهبان شب بودیم. درب حرم را باز مى ‏كردیم و مى‏ بستیم. درب حرم را كه بازمى ‏كردیمY؛ اولین كسى كه وارد مى‏ شد آیت الله نجفى بود. ایشان از نظر تقوى‏ نمونه بودند. یكى از هم‏ولایتى‏ هاى من كه مى ‏خواست‏به مكه برود؛ آمد قم مى ‏خواست‏ پیش آقاى نجفى حساب مال كند. مرا در حرم پیدا كرد. با همان لباس خدام او را پیش آقا بردم. از او پرسیدند:

اهل كجا هستى؟

اهل ساوه، دهات ...

من در جوانى به آنجا آمده ‏ام.

مردمان مهربانى دارد.

آیت الله مرعشى بعد از گفتن این سخن نگاهشان را به من دوختند و فرمودند: «شما جوان هستید. وقتى در حرم مى ‏خواهید جارو كنید، یك نیت هم بكنید و بگویید: یا فاطمه معصومه این جارو را براى رضاى شما مى ‏كشم این نیت را كه‏ كردید حضرت معصومه به شما علاقه پیدا مى ‏كند. هر چه قدر كه مى ‏توانید بیشتر جارو كنید و نیت هم بكنید. من خودم هر وقت گرفتارى داشته باشم مى ‏آیم اینجا.شما هم باید اینطور باشید.»

سال 1350 یادم هست اینقدر برف آمده بود كه‏ خیابانها خراب شده بود. من در یكى از شبهاى سرد زمستانى نگهبان بودم. صبح ‏زود وقتى درب حرم را باز كردم. دیدم آقاى نجفى پشت در نشسته ‏اند و عبا روى ‏سرشان كشیده ‏اند. قربان جدت اگر یك ضربه به درب مى ‏زدید برایتان باز مى ‏كردیم‏ لااقل گرم مى ‏شدید! نه شما مقررات خودتان را انجام بدهید. كارى به من نداشته ‏باشید. آیت الله نجفى شب در صحن حرم نماز جماعت مى ‏خواندند و نمى ‏گذاشتند موقع‏ نماز درب صحن را ببندیم و مى ‏گفتند زوار مى ‏آیند. بعضى كسالت دارند نمى ‏توانند بروند و دور بزنند.

صبح‏ها حتى نیم ساعت قبل از نماز مى ‏آمدند و در محراب مى ‏نشستند. از زبان خود ایشان شنیدم كه مى ‏گفت:«قبلا خودم مى ‏رفتم بالاى پشت‏بام حرم و برف پارو مى ‏كردم و حتى در جارو كرد نمك مى ‏كردم و الان دیگر پیر شده ‏ام. » آقا خیلى سخى بود. مثلا وقتى اهل آبادى‏ مى ‏آمدند پیش ایشان خمس و زكاتشان را حساب كنند و مى‏ گفتند نداریم مساعدت‏ مى ‏كرد. خوب یادم هست‏ شبهاى تاسوعا و عاشورا تا صبح در حرم بود و بعد هم كلاس‏ داشت. شبهاى تاسوعا و عاشورا ساعت 10 شب مى ‏آمد پشت در ایوان طلا مى ‏نشست و تاصبح گریه مى ‏كرد. اصلا این دو شب به خانه نمى‏ رفت. بعد از آقاى نجفى مرحوم آیت‏ الله گلپایگانى نماز جماعت صبح مى ‏خواند و آقاى زنجانى پدر آقا موسى زنجانى وبعد از آقاى زنجانى آقا سید مصطفى خوانسارى كه طرف صفائیه مى ‏نشست نمازمى ‏خواند.

 كمى هم از كرامات بى ‏بى برایتان بگویم.
قدیم‏ ها پیش از انقلاب مثل حالا اهمیت نمى ‏دادند. آن موقع ما دور ضریح مطهر مى‏ گشتیم. یك وقت ‏سر و صدا بلند مى‏ شد. مى‏ گفتند یكى شفا پیدا كرده و مردم جمع‏ مى ‏شدند تا تكه ‏اى از لباس او را به عنوان تبرك ببرند. ما هم مى ‏رفتیم زنجیر وار دور آن شخص حلقه مى ‏زدیم تا او را از میان جمعیت دور كنیم. و از حرم بیرون‏ ببریم. دختر 15،16 ساله ‏اى بود كه نمى‏ توانست ‏حرف بزند. خانواده ‏اش او را به‏ مشهد برده بودند و از آنجا به قم آمدند و به حضرت معصومه متوسل شدند. بى بى‏ او را شفا داد. دختر زبان باز كرد. من خودم با زبان تركى با او صحبت كردم.

دخترم حضرت تو را شفا داد؟

بله! شفا داد دخترك خیلى خوشحال بود و مى ‏خندید.

همچنین شخص دیگرى هم بود كه یك پسر حدود7، 8 ساله داشت. دكترها پسرك راجواب كرده بودند. حضرت معصومه آن پسر كوچك را هم شفا دادند. مورد دیگرى هم ‏مربوط به بعد از انقلاب مى ‏شود یك نفر مشهدى بود، كارمند مخابرات وقتى آمد سوار چرخ ویلچر بود. وقتى مى‏ خواست‏ برود با پاهاى خودش حركت مى ‏كرد. چرخ ویلچررا هم به آستانه داد. او مى ‏گفت: كنار ضریح حضرت رضا(ع) خوابم برد. خواب دیدم كه حضرت به من فرمودند شفاى‏ شما پهلوى خواهرم است. بلند شدم با زنم آمدم قم.

وقتى كه آن كارمند شفا پیدا كرد در حرم نقاره زدند در طول این سالها كه درحرم بوده ‏ام بى‏ب ى خیلى‏ ها را شفا داده خودم سالهاى اولى كه آمده بودم‏ نمى ‏دانستم چطور نگهبانى بدهم از من مى‏ پرسیدند چرا اینطور نگهبانى مى‏ دهى من‏هم كه بچه كشاورز بودم و به كشاورزى علاقه داشتم تصمیم گرفتم از حرم و آستانه ‏بیرون بروم و هیچكس هم خبر نداشت‏ حتى به زن و بچه‏ هایم هم نگفته بودم.

آستانه ‏مقدسه قطعه زمینى در محل میدان آزادگان فعلى به ما داده بود ولى چون بچه ‏مدرسه ‏اى داشتیم و آنجا هم بیابانى بود به آنجا نرفتیم و خانه ‏اى در خیابان‏ تولید دارو خریدیم. تصمیم خودم را گرفته بودم دلم مى ‏خواست‏به ده بروم قطعه ‏زمینى با آب بخرم كشاورزى كنم و از اینجا هم استعفا بدهم زمین آستانه را فروختم. خانه را هم براى فروش به بنگاه سپردم مشترى پیدا شد رفت پول بیاورد.شبى با وضو در حرم خوابیده بودم در عالم خواب دیدم آیت الله مرعشى در محراب‏ پشت قبر حضرت معصومه(س) هستند بانوى بلند قامتى كه مقنعه به صورت داشت و دستكش هم در دستش بود به طرف حرم آمد من مابین آن درب بودم با لباس خدام ‏بانو به من رسید سلام تو مى ‏خواهى خانه مرا ترك كنى و بروى. نرو آینده ‏بچه‏ هایت‏ خراب مى ‏شود! چشم خانم در همان لحظه در ضریح باز شد و بانو داخل‏ ضریح رفت از خواب بیدار شدم با چشم هاى گریان از حرم بیرون آمدم از فروش خانه‏ منصرف شدم و تصمیم گرفتم در جوار بى بى بمانم در طول این سالها دوستان زیادى ‏پیدا كردم بعضى‏ ها زنده ‏اند و گروهى مرحوم شدند مثل غلام كاشفى، امیر نام آور،مهدى عسكرى، على ‏اكبر صفرى كه فامیل خودم بود و حاج مرتضى باقرزاده. بعضى ازآنها را در اتاق زیر دالان درب اتابكى كه الان انبار است‏به خاك سپرده شده ‏اندخدا رحتمشان كند.

خاطراتى هم از حضرت امام(ره) دارم موقع انقلاب ما هم اعتصاب‏ كردیم. رفتیم راهپیمایى و جلوى درهاى حرم دیگر نگهبانى نمى ‏دادیم. انقلاب‏ پیروز شد و امام به قم تشریف آوردند. شبى بعد از نماز مغرب و عشاء وارد حرم‏ شدند ما درب سمت مدرسه فیضیه را باز كردیم و به طرف ایشان رفتیم اما نیروهاى ‏هوایى كه آنجا بودند نمى‏ گذاشتند ما نزدیك شویم به آنها گفتیم ما خدام حضرت‏ معصومه(س) هستیم. آیت الله اشراقى داماد حضرت امام(ره) گفت: اینها خدام بى ‏بى هستند خدمت امام رسیدیم زانو زدیم و دست ایشان را بوسیدیم این اولین‏ دیدار ما بود. بعدا هم كه امام تشریف مى ‏آوردند حرم از مسجد طباطبائى مى ‏آمدندیك روز كه امام آمدند به پاسدارهاى همراهشان فرمودند: شما بیرون حرم باشید.خدام حضرت معصومه داخل هستند. امام(ره ) بعد از زیارت و نماز و فاتحه بر قبور علما مى‏ خواستند بروند ما به دنبال ایشان بودیم با چهره بشاش و خنده رویى ‏فرمودند: خدا شما را تایید كند. خدا شما را تایید كند. شما نوكر عمه من‏ هستید. امام وقتى به حرم تشریف مى ‏آوردند با یك نفر راننده مى ‏آمدند حدود ساعت‏10 شب و فرقى كه با خانواده پهلوى داشتند این بود كه آنها روز مى ‏آمدند و تاظهر درب حرم برایشان بسته بود و مردم را بیرون مى ‏كردند.

خدا امام را رحمت كند من به یكى امیدى آمده ‏ام و خدمتگزار بى ‏بى شده‏ام به این ‏امید كه فردا روز قیامت‏ حضرت معصومه(س) از ما شفاعت كند. دلم مى‏خواهد به‏بى‏بى بگویم: بى‏بى جان!

هر كس به كسى نازد ما هم به تو مى ‏نازیم (1)

 
پى ‏نوشت:
1) متن مصاحبه با آقاى على ‏اكبر اجاقى در دفتر ماهنامه كوثر موجود است.