تبلیغات
رایحه قم - آستانه فیض
آستانه فیض
به خانه ای كه تو كردی دمی درو مسكن

نرفت تا ابدش آفتاب از روزن

زرشك آینه سوزم از آن كه می دانم

كه عكس روی تو گاهی درو كند مسكن

ز شمع روی تو هر خانه ای كه نور گرفت

دوید پرتو خور همچو دود از روزن

برای طینت حسن تو دست طبع بسی

ببیخت ریزه خورشید را به پرویزن

چو هر كجا كه كمندیست از بلا و ستم

ز نارسایی بختم مراست در گردن

كمند زلف تو كو دام محنتست و بلا

ندانم از چه سبب نیست هم به گردن من

مراست غمكده سینه دایما تاریك

اگر چه دارد از امداد چاك صد روزن

ز ضعف قوت رحلت نماند ورنه مرا

نفس برون شده بودی هزار بار از تن

امید جغد چنانم نشسته در پس مرگ

كه هست گویی میراثخوار كلبه من

فلك ز كینه گذشت و زمانه مهر گزید

تو همچنان به جفا ایستاده عهد شكن

مرا ز گردش چشم تو حال گردانست

چرا كنم گله از گردش سپهر كهن

ملالتم ز غم از حد گذشت و می ترسم

كه تیره گرددم آیینه دل روشن

نه همدمی نه رفیقی كه ار لطافت مهر

تواند از دل زارم زدود گرد محن

ز آشنایی بیگانگان ملول شدم

خوشا فراغت بیگانگی و كنج حزن

بدان سرم كه نشیمن كنم به بزمگهی

كه وارهم به پناهش ز دهر جادو فن

به بزمگاه ولی نعمتی كه در كنفش

ز شر حادثه آسوده اند صد چون من

رفیع ملت و دین آفتاب شرع مبین

بلند رتبه، پناه زمان و صدر زمن

اگر نسب گویی متصل به خیر رسل

و گر حسب پرسی متصف به خلق حسن

زهی به حسن شیم فایق از همه اقران

چنان كه شاخِ گل از نو رسیدگان چمن

به بزم قدس چراغ ضمیر پاك تو را

كزوست تیره شب فضل و مردمی روشن

جهان ز پنبه مه می كند فتیله مدام

فلك ز شیره خورشید می دهد روغن

ز كلك مشك سواد تو هر رقم باشد

شبی ز نور معانی به روز آبستن

طلوع پرتو مهر تو هر كجا باشد

به آفتاب رسد جلوه سُها كردن

اگر به نور ضمیر تو ره رود گردون

به كجروی نشود شهره زمین و زمن

اگر ز تیزی طبعت سخن كنم شاید

كه ذوالفقار نماید مرا زبان به دهن

چنان ز نور ضمیر تو دیده ور گردید

كه رشته خطِ نظر شد به دیده سوزن

تو در عراقی و مردم نموده چشم سفید

به خاك تیره لاهور و آب شور دكن

ز بیم عدل سیاستگر تو ممكن نیست

نسیم را گل بویی ز گلستان چیدن

ز لطف طبع تو اشیا چنان لطیف شدست

كه همچو عكس توان غوطه خورد در آهن

چنان به عهد تو برخاست رسم شكوه ز دهر

كه عندلیب فراموش كرده نالیدن

به غیر من ز تو محروم در جهان كس نیست

ولی ز پستی طالع ز تیره بختی من

اگر به سایه نیفتد ز منع شخص فروغ

ز آفتاب شكایت نمی توان كردن

هزار بار شنیدم كه گفته ای «فیاض»

كه هست شمع هنر در زمانه زو روشن

چرا چنین شده خلوت نشین بزم خمول

چرا چنین شده عزلت نشین كنج محن

نه یوسف است و ندارد خلاصی از زندان

نه بیژن است و فرور رفته در چه بیژن

چرا به سایه ما در نمی خزد كه شود

چو آفتاب فلك شمع طالعش روشن

خدایگانا این لطف را جوابی هست

ولی خدا دهدم جرئت بیان كردن

هزار بار به دل نقش بسته ام كه كنم

درآن محیط رجال هنروری مأمن

ولی چه چاره كنم ره نمی توانم رفت

كه دست حادثه پایم شكسته در دامن

به درگهت نرسم زانكه بی تهیه زاد

نمی نماید احرام كعبه مستحسن

ز دور درد دلی می كنم كه در همه وقت

ز قرب و بعد بود آفتاب نور افكن

سخن طراز چه غم گر نباشدت نزدیك

كه گوش لطف تو از دور می رسد به سخن

توان شناختن احوالم از قرینه حال

كه هست پیش ضمیر تو نیك و بد روشن

ادا چگونه كنم حال خود گه گشته ز شرم

زبان ناطقه در مدعای خود الكن

لسان قائم اگر بسته شد چه غم دارم

زبان حال نخواهد مئونت گفتن

ز شرح حال پریشانی دلم با تو

فتاد سلسله نظم را شكن به شكن

ز گفتگو نگشاید گره ولی شاید

هزار نكته به یك خامشی ادا كردن

ز پاك گوهری از دست چرخ خاتم شكل

به خون دل زده ام غوطه چون عقیق یمن

به خار خشك قناعت كنم درین گلزار

به برگ كاه تسلی شوم ازین خرمن

به مال وقف مرا كرده آسمان محتاج

كنون كه ملك هنر وقف گشته جمله به من

فلك كنون به تو افكنده است كار مرا

گرت ز دست بر آید به دیگری مفكن

مخوان به جانب خویشم اگر چه زین طلبم

رسیده تا به درت پا گذشته سر ز پرن

گرفتم آن كه منم لؤلؤ از توجه تو

كسی برای چه لؤلؤ طلب كند ز عدن

شرر اگر چه به شب تیره پرتوی دارد

خجل بود به بَرِ آفتاب نور افكن

چو از حوادث دوران پناه داده مرا

به آستانه معصومه حضرت ذوالمن

روا مدار كزین روضه دور مانم دور

كه از غبار درش گشته دیده ام روشن

چه آستانه بهشتی كه بیند ار رضوان

چنان غبار دَرِ او بگیردش دامن

كه با هزار فسون و فسانه نتواند

به نیم ذره دل از خاكروبیش كندن

ز پوست نافه برون آید و دهد انصاف

كنند نسبت خاكش اگر به مشك ختن

سرشت آدم ازین خاك اگر شدی ابلیس

نهادی از سر رغبت به سجده اش گردن

مثال روضه او ناشنیده پیر خرد

به شكل مدرسه او ندیده چرخ كهن

به عینه حجراتش صوامع ملكوت

درو به صورت انسان ملك گرفته مقر

زشرم چشمه حیوان فرو رود به زمین

ز حوض مدرسه پیشش اگر كنند سخن

چه حاجت است كه لب تر كند ازو تشنه

همین بس است كه نام وی آیدش به دهن

ز جرم ماه كند محو تیرگی آسان

درو تواند اگر همچو عكس غوطه زدن

به نور بخشی گردد چو آفتاب مثل

به فرض بخت من اینجا بشوید ار سر و تن

فكنده كاه كشان عكس اندران گویی

ز بس كه ریگ ته جو بود فروغ افكن

به سنگریزه او جوهری برد گر پی

برای لؤلؤ دیگر نمی رود به عدن

بدین امید كه آسوده درش گردد

سپهر پیر همی آرزو كند مردن

ز فیض بخشی خاكش چه شهر قم، چه بهشت

ز عطر او چه زمین فرج(1) چه دشت ختن

بسان آن كه بروبد كسی ز خانه غبار

در آستانه او فیض می توان رُفتن

ازان همیشه دهد نور آفتاب كه كرد

زشمع بارگه او چراغ خود روشن

نهال شمع كه دارد گل تجلی بار

بود به عینه چون نخل وادی اَیمَن

در آستانه او كز وفور مایه فیض

به چشم مردم دانا خوش است چون گلشن

گشوده مصحف خوانا ز هر طرف بینی

چنان كه دفتر گل وا شود به روی چمن

در آن میانه به الحان جان فرا حفاظ

چو بلبلان چمن نغمه سنج و دستان زن

به دور قُبّه قنادیل مغفرت بینی

به فرق زوار از عكس نور سایه فكن

ز خط وهمی تركیب بند شكل بروج

قیاس رشته قندیلها توان كردن

غبار فرش درش آبروی مهر منیر

خط كتابت او سرنوشت چرخ كهن

همیشه تا بود این آستانه مشرق نور

همیشه تا بود این خاك فیض را معدن

تو همچو شاخ گل آیین فزای این گلزار

چو عندلیب من آوازه سنج این گلشن

تو با صدارت كل با شیش نسق فرما

به حسن سعی تو بادا رواج این مأمن(2)


پاورقی:

1) زمین فرج یا خاك فرخ محلی است كه گنبد حارث بن احمد بن زین العابدین، از بناهای اوایل قرن هشتم هجری، در آن جا واقع است.

2) دیوان فیاض لاهیجی، به اهتمام پروین پریشان زاده، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، 1361، صص 97-100.
ملا عبدالرزاق فیاض لاهیجی