تبلیغات
رایحه قم - شمیم فرح زا
شمیم فرح زا
یكی دختر از نسل پاك پیمبر

به قم آمد و قم از او شد منوّر

از این باغ در قم گلی سر برآورد

كه نزدش چو خارند گلهای دیگر

فراتر جلال و مقامش از آن است

كه گل گویمش چون زگل هست برتر

از او با طراوت شده جمله گلها

از او باصفا گشته و روح پرور

طلب می نمایند از او دست گیری

به گاه شداید چه اصغر چه اكبر

مه برج عصمت كه از فرط رفعت

بود ماه و خورشید او را مسخّر

هوایش ببین در سرِ آفتاب است

كه نور افكَنَد بر زمین مهر خاور

از این رو شبانگاه هم نور خود را

رساند بدرگاه او ماه انور

شمیم فرح زائی از بارگاهش

كند عالمی را پر از مشك و عنبر

فرشته برد تا غبار درش را

نهد گیسوان را بخاكش مكرر

عجب نیست گر بر در آستانش

مَلَك با تواضع نهد روز و شب سر

یكی چشم دل را نما باز و بنگر

چرا شهر قم دارد این كرّ و این فرّ

لسان من ار باشدش این طلاقت

كه از بحر طبعم دهم درّ و گوهر

ندارم توانی كه مدحش سرایم

كه از درك عقل است قدرش فزونتر

از آن مدح او می نمایم به اخلاص

كه زادی شود بهر من روز محشر

«علی» فاش برگو كه ممدوح تو كیست؟

بگویم بُوَد دخت موسی بن جعفر

نهال برومند بستان احمد

عزیز دل فاطمه جان حیدر

درِ آستانش به روی همه باز

از او فیض گیرد چه كهتر چه مهتر

الا ای عزیز خدا ای كه هستی

تو معصومه و عصمت حیّ داور

لبان و زبانم به مدح تو گویا

منم دوستی بینوا و محقّر

اگر خوبم ار بد گدای شمایم

ندارم به غیر از شما یار و یاور

هوای شما چون بود بر سر من

نمائید از دوستانم مقرّر

آیة الله علی صافی گلپایگانی