تبلیغات
رایحه قم - اسب نقره فام

اسب نقره فام

نویسنده :مستور
تاریخ:یکشنبه 20 دی 1394-03:52 ب.ظ

نیمه‏ هاى شب بود و برف همچنان مى ‏بارید. تاریكى مطلق، عالم را فرا گرفته بود، اما سپیدى برف، دهكده شوط را مى ‏نمایاند. باد تندى از بالاى قله ‏هاى غربى دهكده سرازیر و با شدت به دیوارهاى منازل پل ه‏اى شكل برخورد مى ‏كرد و از لابلاى در و پنجره با فشار وارد اتاق ها مى ‏شد. دود تیره رنگى از دودكش خانه ‏ها خارج و اندكى بعد در مسیر باد قرار گرفته و ناپدید مى‏ شد.

سراسر دهكده به قبرستانى مى ‏ماند كه تنها نفس مرگ از آنجا برمى‏ خاست! و از فاصله ‏اى نه چندان دور صداى سگها و زوزه گرگ هاى گرسنه به گوش مى ‏رسید و كوه با قامتى برافراشته دهكده و دره و دشت را احاطه كرده و بر او عرض اندام مى‏ كرد! غولى كه مورچه ‏اى را در زیر پاى خود نگه داشته بود!! مردم همه در خواب بودند، و نور لرزان فانوس‏ ها از پنجره تا شعاع كمى به بیرون سرایت مى‏ كرد... در بالاترین نقطه دهكده و دامنه كوه منزل عین‏ الله واقع شده بود. كه در آن موقع از شب، چراغ گردسوز خانه ‏اش روشن بود. همسرش با خستگى مفرط اما با عشق سرشار مادرى كنار دخترك جوانش نشسته بود و حوله خیس شده را روى پیشانى‏ اش مى‏ نهاد و یا پاشورش مى‏ كرد. پدر كنار اجاق كه با تفاله حیوانات مى‏ سوخت و بوى بدى را در فضاى متراكم پراكنده مى‏ كرد، به دیوار تكیه داده و لحاف كهنه و زمختى را تا دو طرف دوشش كشیده و با چشمانى متورم و حسى غریب و متفكرانه به رقیه نگاه مى ‏كرد. به صورت دختر جوانى كه كمتر از دو ماه از بیمارى ‏اش نمى‏ گذشت كه تمام شادابى و سلامتى خویش را از دست داده بود و چشمان آسمانى رنگش در كاسه سر، جا خوش كرده بود و قد و قواره ‏اش از هم پاشیده و استخوان جنبنده‏ اى شده بود كه اكثر شبها، و زمانى كه مردم از سرماى سوزناك جان به لب مى ‏شدند در آتش تب و شدت لرز مى ‏سوخت و مى ‏ساخت ....

رقیه با آغاز زمستان دچار سرماخوردگى شده بود و به دنبال آن سردرد و تب هم به سراغش رفتند و در ناباورى، اما آرام و آهسته مریضى و درد همچون تار عنكبوتى وجودش را در برگرفت. پدر براى نجات فرزند كه در روزهاى اول بیمارى‏ اش چندان حساسیتى نشان نمى ‏داد هر آنچه لازم بود و هر كجا ممكن شد برایش مهیا و او را برده بود. پزشكان ماكو، تبریز، ارومیه، از درمان دخترك مانده بودند. و پدر هر چه بیشتر در یافتن راه نجات فرزندش مى‏ كوشید كمتر و كمتر به نتیجه مى‏ رسید تا جایى كه درد جانكاهى عضلات دخترك را در برگرفت. در نتیجه چیزى نگذشت كه از ناحیه دو پا ناتوان و پس از مدت كمى عملا فلج ‏شد. پزشكان انقباض عضلانى و تحلیل و نابودى سیستم عضلانى او را مطرح مى ‏كردند و هر آزمایش و دارویى كه ممكن بود رقیه را بهبود بخشد به او خوراندند اما توفیرى نكرد. كسى از اهالى و یا اهل فامیل باور نمى ‏كرد كه رقیه شاداب و همیشه متبسم كه الگوى پاكى و حیا و صمیمیت ‏براى دیگر دختران محل بود با مریضى پیش پا افتاده ‏اى آنگونه از پا بیفتد. والدینش و همه آنانى كه از صمیم قلب او را دوست مى‏ داشتند دعا مى‏ كردند. والدین تمام مكان هاى مقدس منطقه را دخیل بسته و براى نجات عزیزشان نذر كرده بودند، تا به لطف الهى و دعاى معصومین(ع) تنها دختر یادگار عمرشان زنده بماند. در یكى از شبهاى ماه مبارك رمضان جمعى از فامیلان و ریش‏ سفیدان محل در منزل عین‏ الله گرد هم آمدند تا شاید با شور و مشورت و روح تعاون و همدردى كه در جوامع كنونى كمتر از آن خبرى هست ولى در چنان محیطى حاكم است چاره‏اى براى درد و بیمارى مربى قرآن فرزندانشان بیندیشند و سرانجام قرار پیگیرى معالجه رقیه در تهران، گذارده شد ...

این بار هم بى ‏نتیجه بود و پزشكان تهران نیز از درمان او عاجز مانده بودند و مراحلى را كه پزشكان تبریز و ارومیه براى نجات دخترك طى كرده بودند و در پرونده پزشكى او گویا و روشن بود را تایید و عملا اظهار عجز و ناتوانى كردند. حتى با وسایل پیشرفته هم نتوانستند عوامل ایجاد چنین بحرانى را بیابند. از همه بیشتر پدر و مادر دخترك جوان بودند كه یقین به فراق كرده و پایان‏نامه عزیزشان را خوانده بودند! و تلاش آنها تنها به خاطر نهاد گره خورده انس و الفت پدرى و مادرى بود كه گاه تا به صبح براى فرونشاندن تب و درد بى ‏خوابى مى ‏كشیدند و همچون پروانه عاشقى بودند كه در شب تاریكى به دور شمع و ملجا قلبى خود مى‏ گردیدند و غم جانكاه در جانشان لانه مى ‏كرد، كه شب همچنان باقى بود و شمع تا سحر صبح نمى‏ كرد ...


دیگر تا فرا رسیدن سال نو فرصتى باقى نمانده بود و برف همچون جامه ‏اى سپید بر قامت كوه شوط و منطقه خودنمایى مى‏ كرد. اولین آفتاب زمستانى پس از یكدوره طولانى از پس كوه سر برآورده بود. دهكده جان دوباره ‏اى گرفته بود آنگونه كه بیمارى جان رقیه را مى ‏ستاند! بچه‏ هاى دهكده شادى‏ كنان در حیاط منازل خود كه بام خانه دیگرى نیز محسوب مى‏ شد جمع مى‏ شدند و به برف ‏بازى و یا ساختن آدم ‏برفى مى ‏پرداختند. دور تا دور سقف خانه‏ ها را قندیل‏ هاى یخى گرفته بود انگار دانه ‏هاى درشت الماس و زیورآلات بود كه بر گردن زنى آویزان است! و برف ها و یخ‏ ها به آرامى و با گذشت روزها آب مى ‏شد قندیل‏ ها قطره ‏قطره به زمین مى‏ افتادند و دخترك درون اتاق تاریكش به این منظره چشم مى ‏دوخت و خود را همانند قندیل‏ هاى یخى مى ‏انگاشت كه آتش درد و فوران بیماریها قطره ‏قطره از وجودش را آب مى ‏كردند! اگر چه مثل گذشته رمق و حال درستى داشت قرآن مى‏ خواند ولى نهادش همواره در جنگ و ستیز بود. باور جدایى برایش دشوار بود به گذشته‏ ها و آرزوهایش مى ‏اندیشید و به حال كنونى خود مى ‏نگریست. دردى فراتر از بیمارى در وجودش رخنه مى‏ كرد، و هر آنچه دوستان او، گرداگردش جمع مى ‏شدند و امیدوارى مى‏ دادند تاثیرى در روحیه او نداشت و هم چنان روزها را با درد جسمى و روانى پشت‏ سر مى ‏گذاشت.

با فرا رسیدن بهار، یخ‏ها آب شدند و زمین با ولعى سیرى ‏ناپذیر اظهار وجود كرده بود و سپیدى طبیعت‏ به آرامى جایش را به سیاهى و اندكى بعد به سرسبزى و طراوت داده بود. گله گوسفندان و دیگر حیوانات بعد از مدتى طولانى از طویله‏ ها و آغل‏ها بیرون آمده و با علاقه در چراگاه به بازى و چرا كردن مى ‏پرداختند. رقیه، دلتنگ و آرزومند كنار پنجره كوچك اتاق مى ‏نشست و به تماشاى زیبایى ‏ها و تداعى خاطرات گذشته ‏اش مى ‏پرداخت. یك روز بهارى دوستان دخترك جوان با اصرار از پدرش خواستند تا او را براى هواخورى به كنار چشمه ببرند اما پدر قبول نكرد. مادر هم به نوبه خود اصرار ورزید ولى پدر نپذیرفت تا اینكه رقیه به او گفت: باباجون خودم مى‏ خوام كه منو ببرند كنار چشمه، تو این اتاق و خونه دلم گرفته و احساس مى ‏كنم خفه شدم. من هیچى ‏ام نمى ‏شه اجازه بده برم .... و بالاخره قبول كرد. برادر و زن داداشش او را با احتیاط و زحمت ‏سوار جیپى كرده و تا محل مورد نظر بردند دختران محل زیر درخت‏ بلند بالاى بلوط را كه چند قدمى بیشتر با چشمه فاصله نداشت فرش كردند و رقیه به درخت تكیه داد و از كمره تپه به تماشاى چراگاه و دشت و كوهساران مشغول شد.

دانه ‏هاى اشك همچون شبنم نشسته به روى گل هاى شقایق و آلاله از چشمان به گرد نشسته‏ اش سرازیر شد، گویا او به گذشته‏ هاى نه چندان دور سفر كرده بود. تعدادى از دوستان به سختى توانستند جلوى او را بگیرند تا ناراحتى نكند. آب سرد و گوارا از دل تپه بیرون مى ‏پرید و راه دشت و دره را در پیش مى ‏گرفت. نسیم خنك بهارى از غرب مى ‏وزید و برگ هاى تازه را به این سو و آن سو تكان مى ‏داد. گنجشكان روى درخت‏ با سرور و خوشحالى به این طرف و آن طرف مى‏ پریدند. چوپان زیر درخت گلابى وحشى كه كنار تخته سنگ بزرگى قرار داشت نشسته بود و نى مى ‏نواخت صداى نى او تا آن سوى دره هم به گوش مى ‏رسید. صداى كودكان و بچه‏ ها كه درون دهكده هروله بازى مى‏ كردند تا كنار چشمه شنیده مى ‏شد و رقیه غرق در تماشاى مناظر گوناگون آرام آرام تبسم بر لبانش نقش بست. اگر چه تبسم دردآلودى بود ولى دوستانش بسسیار از كار خود راضى بودند آنها تا عصر با رقیه در آنجا ماندند و روز خاطره ‏انگیزى را باقى گذاردند و رقیه نیز با دنیایى از خوشحالى دوباره به اتاق كوچك خود برگشت. و آن روز هم به جمع روزهاى سلامتى او پیوست ...

چیزى به ایام حج نمانده بود فرصتى كه پدر و مادرش پس از سالیان دراز انتظارش را مى ‏كشیدند. آن سال آنها مى ‏بایست ‏به مكه مى ‏رفتند اما به خاطر مریضى دخترك متزلزل بودند برادر عین‏ الله و تعدادى از بستگان اصرارشان براى رفتن به حج‏ بى ‏نتیجه بود، ولى اهالى محل نیز به نوبه خود از آنها خواستند كه حتما این سفر را بروند. و همه قول دادند تا برگشتن‏شان هر چه در توان دارند از رقیه مواظبت كنند. البته مدتى بود كه رقیه حساسیت «آنژین‏» پیدا كرده بود ولى از درد جانسوز دیگر خبرى نبود و با همان وضع باقى مانده بود. رقیه بیاد دستان و پاهاى ترك خورده والدینش افتاد كه از سالها پیش و پس از ثبت‏نام حج چقدر انتظار مى‏ كشیدند و چه اشتیاق و علاقه ‏اى داشتند كه به مكه سفر كنند. یك روز صبح كه همه اهل خانه دور سفره صبحانه نشسته بودند رو به والدینش كرد و گفت: دلم مى ‏خواد شما این سفر رو برید اونجا برام دعا بكنید شاید خدا به احترام حضرت زهرا(س) جوابم رو داده و گریه و سرفه امانش را برید مادر بى ‏طاقت دخترش را در آغوش كشید و همه از صمیم قلب گریه كردند عین‏ الله و همسرش مصمم شدند كه این سفر را بروند ....

چیزى به پایان مراسم حج نمانده بود و رقیه سخت چشم انتظار والدینش بود. هر روز صبح كنار پنجره مى ‏نشست و جاده دهكده را نگاه مى ‏كرد مى ‏دانست كه به زودى عزیزترین كسانش از همان راه خواهند آمد ... شب یازدهم ذیحجه بود كه رقیه كنار اجاق كه گرماى ملایمى را به اتاق مى ‏بخشید خوابیده بود. صداى موذن دهكده بلند شد و اذان صبح با طنین الله اكبر دشت‏ شوط را عطرآگین كرده بود رقیه سراسیمه از خواب بیدار شد و عرق روى سر و صورتش نشست، مات و مبهوت به خوابش مى‏ اندیشید ولى چیزى نمى ‏فهمید. در فكر خوابى بود كه برایش رخ داده بود و در همان حال به خواب فرو رفت ... تمام آن روز را در فكر و خیال بود. روزى كه بار دیگر درد به سراغش آمده بود، آن شب حالش بهم خورد و تب شدیدى وجودش را فرا گرفت و تا نیمه ‏هاى شب به طول انجامید. امان ‏الله عموى رقیه و برادرش قرار گذاشتند كه دو روز بعد او را به تبریز یا تهران ببرند تا قولى را كه به حاج عین‏ الله داده بودند عملى نمایند; آن شب رقیه رؤیاى شب گذشته را بار دیگر در خواب دید و باز سراسیمه و نگران از خواب بیدار شد.

با روشن شدن هوا رقیه از برادرش خواست تا به عمو خبر بدهد كه به دیدنش بیاید و چیزى نگذشت كه عمو در كنار برادرزاده ‏اش نشست متعجب بود كه رقیه چه كارى با او دارد. برادران و خواهرانش هم متحیر بودند و رقیه گفت: عمو جون مى‏ خوام یه چیزى رو فقط به تو و دادش بگم و دیگر اعضاى خانواده از اتاق بیرون رفتند. رقیه با گلویى بغض كرده ادامه داد: عموجون من دیشب و پریشب خوابى رو دیدم كه بایستى بهتون بگم و در حالى كه كتاب عربى سال دوم نظرى ‏اش را ورق مى‏ زد و اشك در چشمانش حلقه خورد گفت: خانم سبزپوشى را به همراه تعدادى از خانم هاى با عفاف كه سوار بر اسبهاى نقره ‏فام بودند دیدم كه از كنار خانه ما مى ‏گذشتند سلام كردم و با خوشرویى جوابم دادند. معلوم بود خانم با جلال و شوكتى است كه بقیه خانم ها گرد او مى‏ گردیدند و احترام مى‏ كردند. آن خانم رو به من كرد و گفت دخترم رقیه، دواى دردت پیش منه بیا قم، شفا مى‏ گیرى، عمو و برادر دخترك سر به زیر انداخته به شدت به گریه افتادند و رقیه هم چنان كه كتابش را ورق مى ‏زد گرمى اشكش را روى دل دردمند خود حس مى ‏كرد.

 عمو لحظاتى گذشت تا قدرى آرام گرفت و گفت: عزیز عمو، این موضوع رو به كسى نگو بعد رو كرد به برادرزاده ‏اش و گفت محسن ‏جون بى ‏آنكه كسى بفهمد براى رفتن به قم تا عصر خودتو آماده مى‏ كنى. بى‏ بى‏ معصومه(س) رقیه رو طلب كرده و گریه نگذاشت ادامه بدهد. عصر بود و آفتاب كم‏جانى در آسمان آبى شوط راه مى ‏پیمود و نسیم خنك بهارى ابرهاى سپیدى را كه تكه ‏تكه بودند به طرف شرق مى ‏دواند به طورى كه سایه ‏اش نیز از روى خانه ‏ها و تپه‏ ها مى‏ گذشت. آنان راه ماكو را در پیش گرفتند و روز بعد ساعت ده صبح پنج‏شنبه قدم به قم نهادند در بدو ورود گلدسته‏ هاى حرم را دیدند كه ایستاده ‏اند و منتظر قدمهایشان هستند تا به آنها خوش ‏آمد بگویند. از دور سلامى به بى ‏بى(س) دادند و به منزل یكى از آشنایان رفتند ولى موضوع را با كسى در میان نگذاشتند.

هنگام اذان مغرب رقیه را به حرم بردند و خانم هاشم ‏زاده كه همسر یكى از آشنایان بود با رقیه همراه شد. شب جمعه بود و عمو و برادر هر دو انتطار اعجاز شگفتى را مى ‏كشیدند ولى ساعت نیمه ‏هاى شب را نشان مى‏ داد ولى خبرى نشد. رقیه دلش گرفت و با دلتنگى به خانه برگشتند. رقیه خاموش و ساكت‏ بود و فكر مى ‏كرد كه عمو و برادرش احساس مى‏ كنند او به آنها دروغ گفته است‏ با خود كلنجار مى ‏رفت كه به خدا من راست مى ‏گم خودش به من گفت‏ بیا قم. ولى حضرت معصومه من اومدم پس ... و گریه مى ‏كرد روز جمعه چهاردهم ذیحجه بود به جز خانم هاشم ‏زاده بقیه به نماز جمعه رفتند. شب هنگام و براى بار دوم به حرم رفتند رقیه كنار خانم هاشم ‏زاده روبه ‏روى ضریح به ستونى تكیه داد. زنان و زائران با دیدن او برایش دعا مى‏ كردند ولى او در عالم دیگرى سیر مى‏ كرد نمازش را نشسته خواند بعد هم زیارت‏نامه را آغاز كرد باز اشك بود كه از عمق وجود با اخلاص او سرچشمه مى‏ گرفت و از دیدگان زجر كشیده و فرو رفته ‏اش فوران مى ‏زد، حرم شلوغ بود شلوغ‏تر از شب قبل. زائران از بهشت ‏زهرا آمده بودند تا از زیارت حضرت معصومه محروم نمانند.

امان ‏الله و برادر دخترك و دو سه نفر از آشنایان در صحن امام مشغول نماز و نیایش بودند امان ‏الله بیشتر از همه و مانند رقیه حال خوشى داشت رقیه نیز بى ‏توجه به اطراف به ضریح مقدسه چشم دوخته بود یا فاطمة اشفعى لى فى الجنة فان لك عندالله شانا من الشان به یكباره رنگ صورت رقیه تغییر كرد و به چپ و راست مى ‏نگریست‏به خانم هاشم‏ زاده گفت: خاله، خاله، خاله‏ جون همان صداست مى ‏شنوى، خانم هاشم ‏زاده مات و مبهوت به او نگاه مى ‏كرد گمان مى ‏برد كه او هذیان مى ‏گوید و حرفى نزد. اندكى بعد رقیه به همان حالت دچار شد. خانم هاشم ‏زاده ترسید كه نكند حالش بهم خورد. از جاى برخاست تا امان‏ الله و برادر دخترك را خبر كند. به سختى از میان زائران گذشت و خود را به آنها رساند موضوع را به آنها گفت. رقیه براى بار سوم رنگش تغییر كرد صدایى در گوشش زمزمه مى ‏كرد رقیه عزیزم، بلند شو شفایت دادم و شفایت دادم در ذهن او بارها و بارها تكرار مى‏ شد. ناخودآگاه از جا بلند شد. آرى آرى بلند شد. ناباورانه هم بلند شد. دستى به پاهایش كشید نه همانند گذشته‏ هاست.

بدنش را لحظه ‏اى در خاطر حسى خویش گذراند آرى سالم است‏ بهتر از گذشته. امان‏ الله به اتفاق پسر برادر و خانم هاشم‏ زاده به درب قسمت‏ خواهران رسیدند. مات و مبهوت ایستادند و رقیه را دیدند كه متحیرانه به خودش نگاه مى‏ كند سر و صداو ناله زائران صحن و سرا را پر كرده بود امان‏ الله نگاهى به برادرزاده و خانم‏ هاشم‏ زاده كرد، گویا آنها تازه فهیمده بودند كه چه اتفاقى افتاده است; اشك و بغض گلویشان را مى ‏فشرد. رقیه قدرى به خود و مقدارى به ضریح نگاه مى‏ كرد. عمو امان‏ الله به سختى لب گشود و با صدایى بلند كه در قسمت اعظمى از صحن امام به گوش رسید گفت: رقیه. عموجون، و رقیه برگشت و به عمو نگاه كرد چشمان دخترك پر بود از قطرات درشت اشك شكر و شوق، گویا زبانش بند آمده و قدرت تكلم از او سلب شده بود. زائران به امان‏الله و رقیه و حالتى كه بینشان حكم‏فرما بود نگاه مى‏ كردند سكوت نسبى فضاى صحن را فرا گرفته بود و همه به این منظره چشم دوخته بودند اما نمى‏ دانستند چه اتفاقى افتاده، رقیه به زحمت لب باز كرد:

عمو ... عموجون ... عموجون دیدى دعاى بابا و مامان در بقیع چه كرد! مى ‏بینى عمو فاطمه زهرا(س) به دخترش نیابت داده، خوب مى ‏بینى داداش‏جون من دیگه خوب شدم دیگه شبها برام بى ‏خوابى نمى ‏كشید. خاله، خاله‏ جون من ... من شفا گرفتم و صداى گریه‏اش بلند شد و با فریاد یا زهرا(س) و یا معصومه(س) به طرف ضریح رفت عمو نیز با یاالله و الله اكبر به طرف برادرزاده ‏اش دوید تا او را از دست زائران كه به تازگى دریافته بودند چه معجزه شگفتى رخ داده نجات دهد و اشك شوق و ارادت بود كه به همراه یا زهرا یا فاطمة المعصومه تا عرش راه مى ‏پیمود و صداى صلوات و تكبیر حرم و قم را عطرآگین كرده بود. نقاره‏ ها به صدا درآمد و گوش جان شاهدان و شنوندگان به وجد آمد و دستها به سوى خدا بلند شد و اللهم صل على محمد و آل محمد .

نویسنده: عبدالصمد زراعتی جویباری 


نوع مطلب : دلگویه 

داغ کن - کلوب دات کام
اسب نقره فام() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.