تبلیغات
رایحه قم - مهربان آلجا

مهربان آلجا

نویسنده :مستور
تاریخ:سه شنبه 17 اسفند 1395-07:23 ب.ظ

اذان مغرب نزدیک است . وضو می گیری . آماده رفتن به مسجدمی شوی . دخترت «مهربان» گوشه ای کز کرده و با اخم نگاهت می کند . جانمازت را برمی داری . کنار مهربان می نشینی . صورتش رانوازش می کنی . هنوز ناراحت است . چیزی نمی گویی . اگرهم بگویی او نمی شنود . تنها اشارات دست تو را می فهمد . مهربان تو کرولال است . 27 سال است چیزی نمی شنود . در این سالها آرزو داشته ای برای یک بار هم که شده صدایش را بشنوی . مهربان بگوید : مادر ! مادر ! و تو در جوابش بگویی : جان مادر ! عمر مادر !

از خانه بیرون می آیی . شب استانبول گرم و دم کرده است . به مسجد امام رضا (ع) می روی . سید جمیل امام جماعت مسجد آماده اقامه نماز است . پنکه های سقفی با سرعت می چرخند . صف ها بسته می شود . سجاده ات را پهن می کنی . نماز که تمام می شود بی حرکت سرجایت می نشینی و به فکر فرو می روی .

خدایا ، چکار کنم ؟ ! کاروان هفته دیگر حرکت می کند . مهربان را ببرم یانه ؟ با صدای قرآن سید جمیل به خود می آیی . می روی پیشش . آقا سید جمیل ! بله خواهرم . یه عرضی خدمتتون داشتم . بفرمایید . دخترم از وقتی فهمیده ، بی قراری می کنه . دلش می خواهد همرام بیاد . خوب بیارش اگه از لحاظ مادی مشکلی نداری ، اونم بیار . آخه می ترسم مشکلی درست بشه . چه مشکلی ؟ مهربان کر و لاله می دونید که ؟ بله به همین خاطر می گم بیارش . بلکه شفا پیدا کنه . خدا خیرت بده آقا سید . خدا حافظ . برم فکرامو بکنم . در امان خدا . التماس دعا .

از مسجد بیرون می آیی . به خانه می روی . کوچه پس کوچه های محله قدیمی . این محله شیعه نشین بخش آسیایی استانبول ، خاطرات بسیاری را در خود جای داده . از وقتی مسجد امام رضا(ع) ساخته شد ، شور و حال دیگری پیدا کرد . به خانه می رسی . در راباز می کنی . مهربان را مقابل خود می بینی . خنده برلب دارد .

دیگر چه نقشه ای برایت کشیده ؟ دستانت را می گیرد و در چشمانش زل می زند و به انتظار می ماند تا لب هایت تکان بخورد .

مینی بوس در بزرگراه حرکت می کند . خورشید از شور و التهاب افتاده ، متوجه مهربان می شوی . نگاهش سمت چپ جاده به دریاچه ای است که در حاشیه کویر گسترده شده . سرانجام به مقصد می رسید .

هوا تاریک شده . چشم انداز شهر با چراغهای روشن در برابر شماست. گنبد زرد حضرت معصومه (س) را که می بینی لبخندی می زنی و آن را به مهربان نشان می دهی . راننده ، مینی بوس را کف رودخانه نزدیک حرم پارک می کند . همه پیاده می شوید . دور سید جمیل جمع می شوید و او شروع به صحبت می کند : برادرا ! خواهرا ! اذان مغرب نزدیکه . همین حالا می ریم زیارت بعد از نماز بر می گردیم وسایلو جا به جا می کنیم . التماس دعا .

دسته جمعی حرکت می کنید . به صحن مطهر می روید . زن ها از مردهاجدا می شوند . دست مهربان را می گیری . وارد ایوان آیینه می شویددخترت محوتماشاست . به سمت ضریح می روید . جمعیت را می شکافیدبعد از زیارت گوشه ای نزدیک ضریح می نشینید . به حضرت معصومه(س) متوسل می شوی . دعا می کنی ، مهربان از شدت خستگی به خواب می رود . شایدهم خواب نباشد . به حالت سجده است . یک مرتبه ازجا بلند می شود . گوش هایش را می گیرد و فریاد می کشد . به سختی کلماتی ادا می کند . می شنوم . آقا ! خانم ! می لرزی . از شدت خوشحالی نمی دانی چکار کنی ؟ خدام متوجه می شوند . شما را از حلقه جمعیت خارج می کنند . به دفتر حرم می روید . مهربان به سختی حرف می زند . اشاره می کند . نمی توانداز زبانش کار بکشد . خوب به حرکات دستش دقت می کنی . دختر هیجان زده است . دو نفر را دیده . آقایی با عمامه سبز و یک خانم .

خانم آمده و او را در آغوش گرفته و دخترت یک مرتبه احساس کرده می شنود . در این وقت متوجه ورود سید جمیل می شوی . سلام آقا سید ! سلام خواهرم ! ما قسمت برادرا بودیم . گفتند یه دختراستانبولی شفا پیدا کرده . مهربان خوب شد ؟ بله ! خوب خوب . صداها رو می شنوه . اما کلماتو به سختی ادامی کنه .

نیم ساعت پیش قسمت برادرا مراسم عزاداری بود . من از مداح خواستم برای دختر شما و مادر خودم دعا کنه . حالا همه چیزو تعریف کن . باید برای مسئولین حرم ترجمه کنم .

به دخترت نگاه می کنی . می خندد . مهربان تو قدم به دنیای جدیدی گذاشته است .

منبع : مجله فرهنگ كوثر دی 1378، شماره 34



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
سارینا
چهارشنبه 18 اسفند 1395 09:46 ق.ظ
خیلی دوست دارم تبادل لینک داشته باشم.بهم سر بزن اگه خوشت اومد تبادل انجام بده
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.